قیمت طلا، سکه و ارز قیمت روز خودرو پایگاه خبری محیط زیست ایران
پیش خوان روزنامه ها
محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 4 نیرو نیوز مدارا
کد خبر : ۷۶۷۱۵۰
زمان انتشار :
facebook telegram twitter google+ cloob Yahoo print

راهیان نور، حکایت راهی که پر از نور است

محمد توی تخت اردوگاه نیمه خواب بود و کمی احساس سرما می کرد، بیخوابی داشت کم کم به سراغش میومد، پا شد بره سرویس بهداشتی که استاد علوی رو تو راه دید، از وقتی استادشون پا به یادمان شهدا گذاشته بود خیلی عوض شده بود.

راهیان نور، حکایت راهی که پر از نور است

از زنجان، سمیه محرمی: مادرش ساک دستی محمد را آماده کرد و کنار در گذاشت و گفت: «از کتاب هات هم بردار شاید اونجا اوقات فراغت داشتی، یه نگاهی بهشون انداختی.»، محمد جواب داد «آره کتاب ریاضیمو برمی دارم امیرحسین هم میاد اون ریاضیش خیلی خوبه ازش کمک می گیرم.»

ذوق و شوق از چشم های محمد می بارید و آرام و قرار نداشت اما مامان سکینه آرام بود و ساکت، سکوت می کرد و در هزار توی خاطرات داشت گم می شد که با صدای محمد به خودش اومد، «ننه سکینه از اونجا سوغاتی چی میخوای برات بیارم؟» ننه سکینه با صدایی آروم و بی جون جواب داد «یک مشت خاک محمد، یک مشت خاک اونجا رو برام بیار».

اون شب تمام مدت ننه سکینه تو جای خودش پیچ و تاب خورد و نتونست بخوابه انگار خاطرات اونو بغل کردن و با خودشون اینور و اونور می برن، یاد احمد از سر شب نمی ذاشت به هیچ چیز دیگه ای فکر کنه، احمد تازه پشت لبش سبز شده بود و هر سال نمره های مدرسه اش بهتر از سال قبل می شد که «صدام» اومد پشت دروازه های ایران، خواهش و التماس های ننه سکینه جواب نداد و احمد با هزار جور منطق و دلیل مادرش رو برای سفر به دل خطر راضی کرد.

احمد رفت و دیگه برنگشت می گفتن یه جایی توی غرب کشور تو عملیات شهید شده، اما هیچوقت پیکرش برنگشت و مادر همیشه چشم به راه احمد موند، فردا صبح محمد تو چارچوب در ایستاده بود و مادر قرآن به دست کنار در ایستاده بود تا اونو راهی کنه، مامان سکینه با چشمای گریون محمد رو تو بغل گرفت و گفت: «محمد جان اونجا با انگشت رو خاک بنویس شهدا راهتون ادامه داره میخوام دلشون قرص شه».

سفر به سرزمین عشق

محمد تو تخت اردوگاه نیمه خواب بود و کمی احساس سرما می کرد، بیخوابی داشت کم کم به سراغش میومد، پا شد بره سرویس بهداشتی که استاد علوی رو تو راه دید، از وقتی استادشون پا به یادمان شهدا گذاشته بود خیلی عوض شده بود، تو حال و هوای خودش نبود، همیشه تو فکر بود و بی تاب، محمد تو آینه داشت با جوش جوونیش ور میرفت که صدای گریه از تو حیاط نظرش رو جلب کرد، آقای علوی بود روی خاک سجاده انداخت بود و رو به آسمان داشت نوحه می خوند،کنار سجاده اش یه پای مصنوعی بود، محمد از دیدنش تعجب کرد اما نزدیک تر که شد تعجبش بیشتر شد، استاد علوی، معلم محبوب همه بچه ها بود که پای شیطنت ها و غم و غصه بچه های مدرسه بود با همه صمیمت ها کسی از دردش خبر نداشت.

محمد بی صدا کنارش نشست که توجه استاد رو به خودش جلب کنه و باهاش حرف بزنه، علوی با دیدن محمد شروع کرد به حرف زدن، «محمد دیدی همه بچه ها از ترس سرما پیچیدن تو پتوشون اون موقع ها هم همین قدر سرد بود، ولی بچه ها یا سرپناه نداشتن یا از ترس دشمن تمام شبا رو شیفت میدادن، یادمه یکی از بچه ها یک هفته بخاطر سرماخوردگی زمین گیر شد اما راضی نشد برگرده عقب می گفت رفیق نیمه راه بودن تو مرام ما نیست.»

آقای علوی از توی جیبش یک عکس درآورد و به سمت محمد گرفت و شروع کرد به توصیف هر یک از آنها گاهی اشک می ریخت و گاهی می خندید، توی ذهن و قلبش پر بود از خاطره و یاد آنها، ناگهان وسط خاطره گویی هایش بغضی کرد و گفت رفیقای نیمه راه منو تنها گذاشتن و تنهایی رفتن، بعد اشکی از گوشه چشمانش جاری شد و دوباره در سکوت به فکر رفت.

فردا حلقه بود و بچه ها در کلاس مشغول شیطنت، محمد اما ساکت بود و به حرف ننه سکینه و آقای علوی فکر می کرد از کودکی وقتی ننه سکینه روز یا شب با مناسبت یا بی وقت یاد احمدش می افتاد و گریه می کرد محمد ته دلش از دست او عصبانی می شد و با خود فکر می کرد چرا او باید مادر پیر و نزارش را تنها بگذارد و راهی جبهه شود.

در فکر بود که استاد دوره از او پرسید آقا محمد نظر شما چیه؟ محمد که حسابی حواسش پرت بود گفت راجع به چی - راجع ارزشمندترین چیز زندگیت؟ محمد بی فکر و بدون معطلی گفت: پرسیدن نداره پدر و مادرم.

استاد گفت خب بچه ها هر کی یه جوابی داد و محترم ولی یه قصه بهتون بگم زمانای نه چندان دور بچه های همسن و سال شما تو خونشون مشغول درس و کار بودن که دشمن بهشون حمله کرد بچه ها با اینکه سنی نداشتن دیدن دست روی دست گذاشتن فایده نداره، پس راهی جبهه ها شدن و خیلی هاشون از اون جنگ برنگشتن، بچه ها جنگ چیز خوبی نیست، ولی برای حفظ داشته هاتون باید تلاش کنید واسه همینه که ما اسم جنگمون با باطل رو گذاشتیم دفاع مقدس، چون نه جنگ رو شروع کردیم و نه ظلمی به کسی کردیم، فقط و فقط از خاکمون، خونمون، خانوادمون، دوستانمون و ... دفاع کردیم.

واسه همین میاد اسم کاروان تون نوره چون شما به سرزمین نور سفر کردید، اینجا جاییه که خیلی ها برای اعتقادشون و خانوادشون از خودشون گذشتن و این گذشت راه سعادتشون شد.

محمد زیر لب گفت: مگه مجبور بودن؟ که استاد صداشو شنید و گفت: راست می گید می تونستن نرن ولی اون وقت ممکن بود اتفاقات خیلی بدی بیفته، امروز شما کجا بودید؟ دشمنی که خاکمون رو تصرف کرده بود اجازه تحصیل، زندگی و آرامش بهمون می داد؟ سکوت تو کلاس پیچید استاد ادامه داد: اگر دوست دارید آینده خوبی داشته باشید حتما به گذشتتون نگاهی بکنید، گذشته ما همین انقلابیه که به دست مردم اتفاق افتاد و جنگی که هشت سال بهمون تحمیل شد.

محمد سرش را پایین انداخت خیلی از این حرفا شنیده بود اما حالا همه چیز برایش فرق می کرد، کمی بزرگ تر شده بود و بیشتر مفهوم غیرت را درک می کرد.

شهدایی جاویدنام

محمد سه شنبه به خانه رسید، مادربزرگ در خانه منتظرش نبود می دانست او را کجا پیدا کند پس ساکش را زمین گذاشت و راه افتاد حدسش درست بود و  مادربزرگ سر مزار شهدای گمنام نشسته بودند، دایی احمد حتما همین حوالی بود، برای همین مادربزرگ دلتنگی هایش را همین جا می توانست جا بگذارد، بقچه کوچکش را روی مزار شهید گذاشت که توجه مادربزرگ را جلب کند او که سر بلند کرد گفت: نگران نباش ما نمی گذاریم راه شهدا فراموش بشه....

محمد از روی مزار بلند شد و در گلزار شهدا گشتی زد، او راهش را پیدا کرده بود راهی که پر از نور بود.

انتهای پیام/73009/ق

منبع فارس
ثبت نظرات
captcha