قیمت طلا، سکه و ارز قیمت روز خودرو پایگاه خبری محیط زیست ایران
پیش خوان روزنامه ها
محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 4 نیرو نیوز مدارا
کد خبر : ۷۴۸۷۸۸
زمان انتشار :
facebook telegram twitter google+ cloob Yahoo print

خاطرات محمود فرهنگ؛

سیر آغاز نمایش های دینی در پس از انقلاب

دبیر کانون نمایش های دینی از سال ۱۳۵۷ هم و غم خود را روی تئاترهای دینی گذاشته است. او از خاطرات خود درباره اولین تلاش های برای شکل گیری تئاتر دینی می گوید.

سیر آغاز نمایش های دینی در پس از انقلاب

محمود فرهنگ از چهره های شناخته شده تئاتر دینی است. او سال های سال است در دفتر نمایش های دینی فعالیت می کند و هر سال در ایام عزاداری سالار شهیدان، برنامه ای با عنوان صاحبدلان برگزار می کند؛ اما ریشه فعالیت های آقای فرهنگ به گذشته ای چهل ساله بازمی گردد. محمود فرهنگ که این روزها نمایش «خورشید کاروان» را در برج میلاد کارگردانی می کند، از خاطرات سال های جوانی و مبارزات تئاتریش گفت است:

شما از ۵۷ وارد اداره تئاتر شدید؟

فرهنگ: خیر، زمانی که همه سالن های کشور تعطیل بود، بعد از انقلاب آقای کاخی که الان فرانسه هستند، یک جایی در پل امیر بهادر بود، به نام باغ مافی در اختیار داشتند که آن موقع در آنجا ما فعالیت های نمایشی داشتیم. آن موقع کتاب های شهید مطهری تازه چاپ شده بود و در آنجا نمایشگاه کتاب می گذاشتند. ما تصمیم گرفتیم گروهی تئاتری  تشکیل بدهیم.

سال ۵۷؟

اوایل انقلاب، فرج الله سلحشور دنبال جا می گشت تا برای بچه مسلمان ها کار بسازد

فرهنگ: ۵۸ می شود. آقای کاخی گفت یک چنین جایی وجود دارد و این شکلی است. همه سالنها هم تعطیل بود و گفتیم چه کنیم. حجربن عدی را کار کردیم و مثل بچه هیئتی ها ۱۵ روز همگی خانه نرفتیم. در حوض خانه ای که محلش مال مافی نامی بود تمرین کردیم. آنجا دست شهرداری بود و آیت الله خسروشاهی آنجا را مصادره کرده بود. داماد آقای خسروشاهی مسئول آنجا بود و بچه های آقای کاخی آنجا کار می کردند. خدا رحمت کند شهید دکتر کیان پیشه که در فاو شیمیایی شد و از بنیانگذاران بیمارستان امام حسین (ع) بود. اخویش را ساواک گرفته بود و با باتوم به سرش زده بود و ایشان فلج شده بود. ما ایشان را آنجا می دیدیم و کله امان هم بوی قرمه سبزی می داد. چهار پنج تا از مسئولین مهم آموزش و پرورش هم آنجا بودند. جلساتی اسلام شناسی داشتند.   هنوز جنگی اتفاق نیافتاده بود.

اولین کاری که اجرا کردیم "حجربن عدی" بود. محمد کاسبی، آقای تاج بخش فناییان، سید مهدی شجاعی فعال بودند که دانشجویان سال یک هنرهای دراماتیک بودند. آقای کاخی هم در انجمن اسلامی دانشکده بود و آن زمان دانشکده هنرهای دراماتیک دست سپاه افتاده بود. انجمن به نوعی در باغ مافی ادامه مسیر می داد. ما هم انجمن اسلامی داشتیم که در آنجا داوود دانشور و منصور براهیمی و سید مهدی شجاعی فعال بودند.

آن موقع مسئله چپ و مارکسیسم و مائونیسم آرام آرام داشت در دانشگاه وارد می شد. در کانون انجمن های انقلاب اسلامی یکی از بچه ها گفت دارد نمایشی اجرا می شود به نام «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال». خودش از بچه های ایران ناسیونال بود. گفت همه کارگرها معترض اند و بنا است برویم کار را ببینیم. آنجا اعتراض شد و دعوا و بزن، بزن شد. دست یکی دوتا از بازیگران آنجا شکسته شد. در این فاصله "فرج الله سلحشور" هم خدا رحمتش کند، قبل از انقلاب در مسجد کار می کرد. یک روحانی در میدان فلاح بود که در یک زیرزمینی زندگی می کرد که شاید آقای حیادار بوده باشد. می رفتیم پیش ایشان همین کارهای مذهبی را کار می کردیم. سلحشور هم دنبال جا می گشت تا برای بچه مسلمان ها کار بسازد.

سلحشور هنوز مسجد جواد ائمه نرفته بود؟

زمانی که امام پیام داد که ارتش باید بماند،   چپ ها کاری علیه پیام امام کار کرده بودند

فرهنگ: چرا ایشان آنجا فعالیت داشتند. آمدیم نشستیم همفکری کنیم. گفتیم ما که در این متینگ ها شرکت می کنیم، هر روز هم جلوی دانشگاه بودیم و همین بحث ها بود صحبت از ضدامپریالیسم و جمهوری اسلامی و از این جور مسائل بود. من گفتم فرج بیا ما یک کاری بکنیم. چپی ها کار می کردند.   زمانی که امام پیام داد که ارتش باید بماند،   اینها یک کار هم علیه پیام امام کار کرده بودند.

میر شفیع؟

فرهنگ: آن ها نه، این ها ماجراجوهایی بودند که محکوم به اعدام شدند؛ ولی از اعدام رستند.

الان میرشفیع زنده است؟

اولین مدیری که در تئاتر شهر منصوب شد جمال خوشدل بود که منافق بود

فرهنگ: بله و خیلی هم معروف است. من آن کار هم دیده بودم. گفتم فرج بیا کاری کنیم. در این فاصله خانم طاهره صفارزاده رحمت الله به آقای کاخی گفت که  می خواهند تئاتر شهر را بگیرند و اصلاً ممکن است تئاتر شهر از بین برود. اگر می شود بروید در تئاتر شهر. آن موقع هم خانم صفارزاده اجرا داشت. شهید بهشتی و شهید باهنر و دو سه نفر دیگر در آنجا شورای موسس داشتند و ما هم به اعتبار شهید بهشتی گفتیم برویم تئاتر شهر. آقای کاخی رشته اش حسابداری بود. خانم صفارزاده گفت شما بروید به تئاتر شهر برسید. البته اولین مدیری که در تئاتر شهر منصوب شد جمال خوشدل بود که ایشان منافق بود.

کارهای تبلیغاتی می کرد؟

فرهنگ: بله، بعدش همان شورایی که شما گفتید تشکیل شد. با خوشدل درگیر شدند و درگیری فیزیکی اتفاق افتاد که به بحثش ورد نمی کنم. اخیراً در یک جلسه ای بودم که دیدم آقای هوشنگ توکلی دارد به علی منتظری این بحث را می گوید.

در رابطه با این موضوع با من مصاحبه کردند.

جمال خوشدل هم یک آدم خیلی خوش تیپی بود که یک چفیهٔ فلسطینی هم دور گردنش انداخته بود

فرهنگ: آقای توکلی می گفت خوشدل با نارنجک و کلت و فلان و اینها با اسم فلان به تئاتر شهر می آمد که من گفتم چنین نبوده است. جمال خوشدل هم یک آدم خیلی خوش تیپی بود که یک چفیهٔ فلسطینی هم دور گردنش انداخته بود. اتفاقاً روزی من داشتم با آسانسور بالا می آمدم یک باره دیدم این زیر چشمش بادمجان کاشته بودند. گفت فلانی ببین فلانی و فلانی من را زدند. درست است که آدم منافقی بود؛ ولی ایشان هیچ وقت با اسلحه نیامده بود. علی منتظری گفت که حاج محمود راست می گوید. بگذریم.

بالاخره با سلحشور صحبت کردیم که چیکار کنیم. گفتیم یک متنی بنویسیم راجع به کارگر مسلمان که دوازده اردیبهشت می شود. شعارهای داغ می دادند. گفتیم چیکار کنیم؟ یک آقای قلی زاده بود که ایشان هم در انجمن اسلامی بود. یک طرحی نوشت و شروع کردیم به تمرین کردن. حالا دیگر تئاتر شهر مدیری دارد که نگاهش به بچه مسلمان ها خیلی نزدیک نیست. همان طیف را آورده برای کار کردن، مثلاً سوسن تسلیمی را آورد بود آنجا، داریوش فرهنگ را آموزش گذاشته بود و بیضایی آمده بود. یعنی یک طیفی که بعداً پودر شدند و رفتند در سینما و بعداً هم از سینما رفتند. گفتیم در کجا تمرین کنیم؟ دیدم جا نداریم. رفتیم بالا پشت بام تئاتر شهر  تمرین کردیم. کارها آماده شد. آقای سلحشور نقش یک ایدئولوگ مذهبی را بازی می کرد. آقای فلاح پور چپی را بازی می کرد. من هم نقش یک مسلمان را بازی می کردم که شهید شده و زن و بچه اش آمدند بالای قبرش نشسته اند و یک گروه هم آمدند و گفتند ما می خواهیم اینجا یک هم خوانی انجام بدهیم.

کارتان کی بود؟

فرهنگ:"کارگر مسلمان" کارگردان هم آقای دکتر نصیر بود که الان در آمریکا هستند. کار تمرین شد و آماده شد و هیچی هم نداشتیم. فقط قبر و گریم داشتیم و یک سری لباس هم خودمان داشتیم.

کجا می خواستید اجرا کنید؟

فرهنگ: ما در فضای باز و خیابانی اجرا کردیم که همین هم ایده شد.   من تئاتر خیابانی را در ایران بر اساس همین فلسفه اجرا کردم.

پس در سالن اجرا نرفتید؟

در نمایش «کارگر مسلمان» مجید مجیدی جارچی بود و داد می زد «بشتبابید نمایش اسلامی»

فرهنگ: به ما برخورد. گفتیم به جای اینکه برویم مقابله کنیم، برویم نمایش را اجرا کنیم. کجا برویم؟ پارک شهر رفتیم و خانم پرشن که دکتری داشت و اهل تسنن هم بودند وارد گروه ما شدند. رفتیم و دیدم دو تا سرباز نشستند لباس می شورند. سلحشور گفت این هم جا تو ما را برداشتی و آوردی اینجا؟ گفتیم حالا وسایل را بچینیم. وسایل را چیدیم و دیدیم که پانصد، ششصد تماشاچی نشسته اند. آن موقع اینطوری بود کف می زدند و می گفتند احسنت و دوباره کف می زدند و می گفتنداحسنت. آن کار را اجرا کردیم سلحشور گفت اینها کجا بودند؟ بعد از اجرا پول هایمان را روی هم گذاشتیم و نان و انگور و بربری خریدم. مجید مجیدی هم با ما بود که هیچ کاری نمی کرد. ایشان هم به نوعی با آقای کشن فلاح آشنا بود. هم محلی بودند. می آمد؛ ولی هیچ کاری نمی کرد. گفتمبریم خزانه بخارایی؛ رفتیم دیدم ملت نشسته اند و گفتند کجا بریم؟ گفتم بریم در آمفی تئاتر. رفتیم و خیلی هم جمعیت زیاد بود. گفتیم بریوم گریم بشویم. مجید مجیدی گفت آقای نصیر من چه کنم. گفتم که طبل بلدی بزنی گفتنه، گفتمفقط این طبل را بگیر برو بزن. برو کنار دریاچه. ما که داریم گریم می زنیم تماشاچی بیار.

جارچی شده بود؟

فرهنگ: گفت اینطوری که من نمی روم. کلاه گذاشتیم روی سرش و لباس قدیمی تنش کردیم و طبل می زد و تماشاگر می آورد. داد می زد «بشتبابید نمایش اسلامی» عکس هایش هست. فرج گفتآقای نصیر من در این نمایش بازی نمی کنم، گفتم فرج جان چرا؟ گفت این رفته هر چی بی حجاب است آورده است.

یک نگاه تبلیغاتی به نمایش نداشت؟

فرهنگ: نه،  آخرش هم نداشت. اوایل انقلاب بود. حالا بعداً که من عکس ها را نگاه کردم دیدم برخی روسری ندارند و فلان، اول انقلاب بود. گفتم فرج جان ما که اینجا کلاس اخلاق نداریم اینها بدبخت هستند. مجیدی از کنار دریاچه نمی تواند سوا کند. داد می زند و دنبالش هم می آمدند. فرج هم واقعاً حساس و مقید بود. خلاصه نمایش را اجرا کردیم. در واقع دوتا اجرا از این کار گرفتیم که این اولین اجرایی بود که اتفاق افتاد. دومین اجرا هم نمایش حروفیه بود. نمایشی که در بازگشایی تئاتر شهر  مستقر شده بودند. مدیرانش افرادی بودند که از طرف قطب زاده نصب شده بودند و آنجا قرار گرفته بودند. حالا دیگر هجمه گروه هایی را شاهد بودیم که آنجا مستقر بودند. برای حفظ جایگاهشان همه کار می کردند. اینها سهم خودشان را می خواستند. یا کلاس می خواستند یا تمرین می خواستند.

در "حروفیه" هم کار کردید؟

در نمایش حروفیه هیچ کس هیچ پولی برنداشت، می گفتیم می خواهید ما را بخرید

فرهنگ: بله در آنجا طراح گریم من بودم. همه جوان بودند و آقای وفاداری و آقای دانشور و براهیمی بودند و سیدمهدی شجاعی که آن زمان هنوز ازدواج نکرده بود، نویسنده بود. ایشان هم فارغ التحصیل تئاتر است. نمایش "حروفیه" اجرا شد. ما اسم چهارسو را ما به اسم شهید حسین قشقایی تغییر دادیم که برداشتند و اسمش را گذاشتند چهارسو. آنجا که اسمش را کردند قشقایی،  انبار بود. بعداً در دوره حسین پاکدل ساخته شد. آنجا یک اتاق و سالن تمرین داشت. «حروفیه» مجانی اجرا می شد. آخر اجرا دیدیم که یک گل گران قیمت آورده اند. همه معترض شدند که چرا پول بیت المال را اینطور خرج می کنید. شما که برای این اجرا پول در نمی آورید، همه را دعوت کردند در لابی پایین تئاتر شهر که بیایید اینجا دستمزد بگیرید. یک مقدار گذاشتند روی میز. همه رفتند دعوا که مگر برای پول کار می کنیم! همه آرمانی بودند دیگر. می گفتند می خواهید ما را بخرید. هیچ کس هیچ پولی برنداشت و آن نمایش که به پایان رسید ما به کانون برگشتیم. فرج هنوز می گشت تا بتواند یک جایی پیدا کند.

تئاتر، تئاتر دینی، مرکز همایش های برج میلاد، اداره کل هنرهای نمایشی،

"حروفیه" بعداً فیلم شد؟

فرهنگ: نه؛ اصلاً آن زمان ویدئو نبود. اگر می خواستیم ضبط کنیم از این دوربین های ۱۶ میلی متری بود.

در مراسمی که پارسال برای شهید قشقایی در تئاتر شهر گرفتند ویدئویی از حروفیه پخش شد.

فرهنگ: شاید بعداً گرفته باشند. بعداً ما رفتیم در پل امیر بهادر و در باغ مافی یک سالن درست کردیم. آن زمان آقای مشایخی، رئیس تئاتر بود و من رفتم خدمت آقای مشایخی و نامه هم بردیم که ما پروژکتور می خواهیم. یک همچین جایی است. ایشان هم یک برخورد خوبی کرد و به آقای زنجانپور گفت"اکبر ببین این بچه ها چه می خواهند" و ما آنجا را تجهیز کردیم. خود آقای خسروشاهی هم هر چی آنجا بود می آورد و جز اموال آنجا قرار می داد؛ چون دامادش آنجا بود و ما تقریباً بعد از آن "حجربن عدی"، " همه برای هیچ"، "یک غرب گرا را کار کردیم"، "شتیله " و " اسم شب" را کار کردیم. " اسم شب" یکی از نمایش هایی بود که برای سه سال کار کردیم.

از چه سالی تا چه سالی؟

فرهنگ:از سال ۵۸ تا ۶۰ اجرا کردیم.

پولی هم می گرفتید؟

فرهنگ: نه.

پس چطور خرج زن و بچه را درمی آوردید؟

فرهنگ: اصلاً نمی دانم چطور می شد واقعاً.

ازدواج کرده بودید؟

فرهنگ: من سال ۵۸ ازدواج کردم.

خوب زن و بچه؟

فرهنگ: کارمند بودم؛ ولی کارمند رسمی نبودم و قراردادی بودم. فکر می کنم ۷۰۰  تومان حقوق داشتم.   من یادم است سر همان پل امیربهادر بلیطمان یک تومان بود.

مردم می خریدند؟

فرهنگ: آره.

آخه گفتید آقا فرج اهل نمایش با بلیت نبودند.

فرهنگ: نه آنجا که سلحشور بود رایگان بود.

تئاتر، تئاتر دینی، مرکز همایش های برج میلاد، اداره کل هنرهای نمایشی،

بعد از آن مردم می آمدند و پول می دادند.

باغ مافی را به کمیته دادند و کمیته آنجا را برای آموزش با لودر خراب کرد

فرهنگ: تا زمانی که جنگ جدی شد و آقای خسرو شاهی درگیر شدند. باغ مافی را به کمیته دادند و کمیته آنجا را برای آموزش مهیا کرد. یک حیاط خیلی بزرگی داشت که آمدند با لودر خرابش کردند. نمایش اسم شب را من تبریز و فومن بردم. یادم است آن زمان هادی غفاری درفومن کتک خورده بود. بچه های فومن آمدند و کار را دیدند و کار را بردیم  فومن. شب ما در همان منزل امام جمعه فومن خوابیدیم. گفتم در تنها سالن فومن  که دست سپاه بود، اجرا می کنم. عوامل فنی همراهم بودند؛ چون ما همه چیز را با خودمان می بردیم.  

داستان کتک خوردن هادی غفاری در فومن به دست چپی ها

نمایش های چپی در شهر فومن زیاد اجرا می شود. آقای حائری فومنی که دو دوره نماینده مجلس بود و الان دارالقرآن دارد از وضعیت شهر گفتند. گفتم هادی غفوری در بیمارستان است و زدند سرش را شکستند. گفتند وضعیت شهر شفت از این هم بدتر است. رفتیم شفت آنجا هم اجرا کردیم و برگشتیم. حالا جالب است تمام وسایل ما در یک خودروی آهو بود؛ پرده و پروژکتور داشتیم. ماشین نیامد. زنگ زدیم آقای فومنی ماشین کو؟ گفتندماشین چپ شده. همه وسایل هم از دست دادیم.

یعنی ماشین چپ شده بود؟

داستان تئاتر بازی کردن رسول ملاقلی پور و حمایت های فرج الله سلحشور از او

فرهنگ: خراب شد دیگر. چطور ما را پیدا می کردند؟ یواش یواش حوزه هنری داشت شکل می گرفت؛ یک روز آقای سلحشور آمد پیش ما، من داشتم نهضت "سربداران" را کار می کردم که سلحشور نقش اصلیش را بازی می کرد. همین آقای کاخی نقش دیگری بازی می کرد. رسول ملاقلی پور نقش یک مغول را بازی می کرد که همه اش می گفتم رسول تو نمی توانی نخندی برو دیگر نیا. سلحشور می گفت این بچه مسجد است و من هم لهجه اش را درست می کنم و هم خنده را از یادش می برم.   خلاصه  یک روز دیدیم  وسایلمان نیست و رفتیم بالا درگیر شدیم. حرفمان هم این بود "اگر بنا است انقلاب شده این طاغوتی ها کی هستند که اینها را برداشتی آوردید" خودشان هم می دانستند. می گفتنداین آقا پنجاه هزار تومان گرفته یک متن بدهد آن متن را هم نداده. خلاصه یک روز آقای سلحشور گفت که محمود اینجا را ولش کن. من یک جایی گرفتم بیا برویم آنجا. گفتمکجاست؟ گفت طریق القدس، فقط یک اشکالی دارد. یک گروه بهایی اند باید اینها را برزیم بیرون. فرج می گفت چهارتا گروه تهیه کنیم که برویم آنجا تمرین کنیم و آنها را عاصی کنیم و از آنجا بیاندازیمشان بیرون. من یادم  هست اولین مصاحبه مطبوعاتی که داشتیم من بودم و آقای کاخی و محید مجیدی. سه چهار نفری نشستیم راجع به همین تئاتر صحبت کردیم. در همین اتاقی که بعداً دست زم افتاد "دقیانوس" استاد محمد را اجرا کردیم.

تئاتر، تئاتر دینی، مرکز همایش های برج میلاد، اداره کل هنرهای نمایشی،

خود استادمحمد هم آن موقع بود؟

فرهنگ: نه ولی این متن را چون آیت فیلم چاپ کرده بود، خانم صفارزاده گفت اگر می خواهید کار کنید این متن را کار کنید.   اخویم در آبادان شهید شد، خیلی دوست داشتم به جبهه کار ببرم. من و آقای دکتر رجبی و آقای دکتر نصیر و آقای پتگر و آقای فلاح زاده، تیم شدیم و به شهید رجائی گفتیم در هفت، هشت مرکز امور تربیتی آموزش می دهیم. زنگ زد به معاونش آقای شاه حسینی، گفت زنگ بزن به مفتح اینها بروند کار کنند. ما رفتیم پیش مهدی مفتح، گفتند کارتون چیه؟ گفتیممی خواهیم آموزش بدهیم. دویست تا مربی پرورشی را شروع به آموزش دادن کردیم. آن موقع جدی بود و من در پایان کار یک کار آموزش تولید کردم. بعد آقای فلاح زاده گفت آقا کلهر به من گفته بیا دفتر پژوهش نمونه سازی هنری که الان اسمش عوض شده و دفتر پژوهش شده است. گفت بیایید آنجا، می خواهیم در آبادان اجرا کنیم. حالا کی؟ سال ۶۱- ۶۰.

تازه حصر شکسته شده بود؟

فرهنگ: آره؛ ولی هنوز توپخانه با صد و بیست می زد. با این حال گفتممی خواهم آبادان اجرا کنم؛ خلاصه یک طرحی را بردیم. یک جوانی در رادیو مصاحبه کرده بود  و گفته بود:"من همه خانواده ام شهید شده اند. از یک خانواده هفت، هشت نفری فقط من مانده ام و از خرمشهر فرار کردم. "  ما این را با آقای فلاح زاده نوشتم. تمرین شد و کار "اما امام ما گفت" شد. در مفتح اجرا شد و بعد رفتیم آبادان. وقتی رسیدیم دیدیم یک گروه دارد اجرا می کند. بچه ها گفتندبرویم نمایش را ببینیم و دیدم مردم شعار می دادند "مرگ بر توده ای".  خلاصه آمدیم و گفتمالان نمی شود اجرا کنیم. فردا صبح بعد از نماز صبح اگر از این خمپاره ها زنده ماندیم، بعد از نماز صبح می رویم برای اجرا. اینجا عادلانه می نشینیم بحث می کنیم. نشستیم و نیم ساعت گذشت. خود فرمانده گفت پاشید برید؛ مینی بوس آوردند غروب ما را راهی کرد. کارمان را اجرا کردیم. بعد نامه هایی می نوشتند با این عنوان که "ماها شهید آینده ایم " یا از خط فلان آمدیم، یک کاری بکنید.

کارهای مذهبی به صورت جزیره ای کار می شد

نمایش خیلی مورد توجه قرار گرفت. راجع به ستون پنجم بود که در آبادان واقعاً مسئله بود. آنجا شب ها در خانه یک آقای دکتری که به تهران آمده بود می خوابیدیم. خود سپاه به ما گفت که امنیت اینجا با خودتان است. شب ها دو تا کلاش داده بود که تا صبح پاسبانی بدهیم. برق نبود. شعله  پالایشگاه که می سوخت می نشستیم با روشنایی آن شام می خوردیم. کاری در دوکوهه اجرا کردم. در یکی از همین نمازخانه ها وسط زیر یک تیر چراغ برق حدود دوسه هزار نفر مهمان خانم و آقا بودند. یک نمایشی با موضوع هفده شهریور بود. از این جمله کارهای مذهبی خیلی کارها داریم. هر کس جزیره ای برای خودش کار می کرد. بچه های انجمن اسلامی آمدند جایی به اسم مرکز اسلامی تئاتر راه انداختند. اولین تشکیلاتی که توسط داود دانشور، منصور براهیمی و محمد کاسبی و سه چهار نفر دیگر تشکیل شد. در خیابان تنکابن در یک دبیرستان پسرانه شکل گرفت. بعد زمانی که من هم به اینها پیوستم به آن ها یک طبقه ساختمان داده بودند. بعد آقای دانشور و براهیمی جدا شدند و شورای آنجا متشکل از من و آقای مصلح قاسمی بود. بعد هم آقای حسین عابد آمد. ما کلاس و کار جدی برگزار می کردیم. چون شورای نظارتی نبود آقای عبدلی از ما توقع داشت نقش شورای نظارت را بازی کنیم. بعد " حر" را تولید کردند که آقای سلحشور بازی کرد.

تئاتر، تئاتر دینی، مرکز همایش های برج میلاد، اداره کل هنرهای نمایشی،

متنش برای کی بود؟

فرهنگ: بازنویسی حری بود که "عباس فرح بخش" نوشته بود. مرکز اسلامی همچنان وجود داشت تازمانی که با تقاضای آقای عبدخدایی به مرکز رفتیم. هدف ما آموزش و تولید کار بود. بعدها آقای حسین جعفری آمد آنجا و یواش یواش تشکیلات مرکز شکل گرفت. وقتی شکل گرفت دیگر کانون تئاتر بانوان تشکیل شد و هر سال کار ما این بود که کاری تولید کنیم و به جبهه می بردیم. هر سال هم می رفتیم حوزه یک چیزی از آنجا می گرفتیم یا می رفتیم تالار وحدت لباس می گرفتیم. حوزه که شکل گرفت سلحشور آنجا مشغول شد. دوباره از من دعوت کرد تا بروم و کار کنم. آقای مجید مجیدی داشتند آماده می شدند که فیلم سینمایی تیر بارا را کار کنند. آنجا آموزش گذاشتیم و تصمیمان این بود برای مساجد کشور مربی تئاترکودک تربیت کنیم. دو سال هم این کار را کردیم. سلحشور هم "ایوب" را کار کرد. من همراهش بودم و یک سال تمرین کردیم.

"ایوبی" که در مولوی اجرا شد؟

فرهنگ: نه آن تیم را عوض کرد. اولین نسخه "ایوب" بود. سعید کشن فلاح و حسین یاری در آن بودند.

که بعد فیلم شد؟

فرهنگ: بله؛ آن را کار کردیم. بعد هم یک مجموعه تلویزیونی به اسم "بهلول" کار کردیم که یک سال ما تمرین کردیم و من نقش بهلول را بازی می کردم. خود کشن فلاح کارگردانی می کرد. بعد دوباه از حوزه رفتم و در سپاه گروه تئاتر راه انداختم و خیلی هم جدی بودند. آنجا کار تولید کردیم و یک کار من از "سید مهدی شجاعی" به اسم "مجلس گل" در چهارسو اجرا کردم. یک کار دیگر درباره جنگ در تالار وحدت اجرا کردم. یک کار دیگر آقای رسولی کار کرد به اسم "کوی آفاق کجاست؟ "، بعد از اینکه جنگ تمام شد رفتیم در آموزش و پرورش و روی مسئله کودک و نوجوان کار کردیم. چهار دوره جشنواره برگزار کردیم که من با علی منتظری به ارشاد آمدم.

سال ۶۶؟

فرهنگ: آره همین حدودها. بعد دیگر دفتر نمایش های دینی آنجا راه افتاد که الان که من عرض می کنم همین کانون نمایش های دینی کشور است. سالی چهل پنجاه کار را حمایت می کنیم که اجرای عمومی در شهر خودشان داشته باشند.

ادامه دارد...

منبع سینما پرس
ثبت نظرات
captcha