پیش خوان روزنامه ها
محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 4 نیرو نیوز مدارا
کد خبر : ۷۳۳۳۹۲
زمان انتشار :
facebook telegram twitter google+ cloob Yahoo print

ترسیدم با مادر فائزه دیدار کنم/ سکانسی که آه مخاطب را بلند می کند

آرمین رحیمیان و پدرام شریفی بازیگران «شبی که ماه کامل شد» ازتجربه ایفای نقش در این فیلم و مواجهه با خانواده فائزه و شهاب منصوری پس از نمایش فیلم در جشنواره فجر سخن گفتند.

ترسیدم با مادر فائزه دیدار کنم/ سکانسی که آه مخاطب را بلند می کند

به گزارش پایگاه خبری اتحاد آنلاین، آرمین رحیمیان و پدرام شریفی بازیگران «شبی که ماه کامل شد» ازتجربه ایفای نقش در این فیلم و مواجهه با خانواده فائزه و شهاب منصوری پس از نمایش فیلم در جشنواره فجر سخن گفتند.

«شبی که ماه کامل شد» به کارگردانی نرگس آبیار در خلال روایتی عاشقانه از ترور همسر عبدالحمید، برادر عبدالمالک ریگی، از یک تفکر دُگم افراطی می گوید؛ تفکری که بی محابا انسان ها را قربانی می کند و آبیار در کنار روایت داستانی خود، هوشمندانه نهیبی به علت های شکل گیری آن زده است.

آرمین رحیمیان بازیگر نقش عبدالمالک ریگی در قسمت نخست این مصاحبه از ویژگی های این کاراکتر گفت و پدرام شریفی نیز تجربه های خود در مواجهه با اهالی سیستان و بلوچستان به عنوان قربانیان اصلی تفکر عبدالمالک ریگی را مرور کرد.

در بخش دوم این گفتگو این ۲ بازیگر از سیر تحول یک مرد عاشق پیشه و تبدیل شدن به یک جنایتکار می گویند و شرایط سخت کار در بنگلادش را مرور می کنند.

بخش دوم و پایانی با بازیگران فیلم سینمایی «شبی که ماه کامل شد» را در ادامه می خوانید؛

* یک بُعد مهم از داستان فیلم تصویر خانواده منصوری (فائزه و شهاب) است که دو فرزند آنها قربانی تفکر انحرافی عبدالمالک ریگی می شود؛ خانواده ای که سال ها بعد دوباره فاجعه را روی پرده می بینند. با آنها برخوردی داشته اید؟

پدرام شریفی: من تا لحظه اختتامیه سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر، هیچ دیداری با خانواده منصوری نداشتم و بعد از آن هم دیداری حاصل نشد. در روز اختتامیه برخورد عجیب و غریبی با هم داشتیم که من کلمه ای برای توصیف حسم در آن دیدار پیدا نمی کنم. نمی خواهم بگویم اذیت شدم ولی اتفاق احساسی خیلی عجیبی بود و مادر خانواده منصوری حس عجیبی به من و الناز شاکردوست داشت. من اصلاً نمی توانم تصور کنم که ایشان وقتی فیلم را دیدند در چه شرایطی قرار گرفتند.

لحظه بسیار عجیبی بود؛ به خصوص که شهاب وضعیت تلخ و پیچیده ای داشت. برای من کاراکتر شهاب در فیلمنامه ای که خواندم به این صورت بود که او پر از انرژی و انگیزه برای زندگی بوده است. البته این را هم باید بپذیریم که ما فیلم ساخته ایم نه مستند؛ بنابراین او در اینجا کاراکتری است که عشق بازیگری دارد، عاشق سینمای هند است و… که این موارد برای من جذاب بود.

یادم است وقتی به دفتر خانم آبیار رفتم با هم صحبتی کردیم، می گفتند شهاب شخصیتی است که لهجه یک منطقه خاص از تهران را دارد و دیگر ویژگی های او را برای من تشریح می کردند. بعد از آن ملاقات به دنبال این بودم که این شخصیت را پیدا کنم. البته همان جا به من گفتند که شهاب قصه از تو هیکلی تر است از همین رو ورزش کردم و به صورت موازی به دنبال ویژگی های شخصیتی او بودم.

شریفی: می خواستم رگ خواب مخاطب را به دست بگیرم اصلاً راهی نبود که یک پله عقب نشینی کنم چون اگر کارم نمی گرفت در لحظه ای که عبدالمالک سر شهاب را می برید برای تماشاگر، بود و نبود شهاب فرقی نمی کرد من همیشه به این فکر می کردم که اگر جوانی در دور و بر من فوت کند چه زمانی خیلی ناراحت می شوم؟ به این پاسخ رسیدم که وقتی در کاراکتری امید و آرزو بیشتر باشد، مرگ او بیشتر حالمان را بد می کند. شهاب از این جنس بود. او بی تاب زندگی کردن و به دنبال این بود که به هدفی برسد من هم سعی کردم چنین ویژگی را در شهاب بگنجانم.

شهاب سکانس های کمی داشت و وقتمان برای پرداختن به او کم بود ولی در همان سکانس های کم، شخصیت او به درستی نشان داده شد. من هم مدام سعی می کردم تماشاگر، شهاب را در همان زمان کم دوست داشته باشد. برای مثال در سکانس خواستگاری در مجموع ۵ پلان از شهاب وجود دارد ولی در همان پلان ها سعی کردم کاری کنم که تماشاگر بگوید او چقدر شخصیت جالب و بامزه ای دارد.

می خواستم رگ خواب مخاطب را به دست بگیرم، اصلاً راهی نبود که یک پله عقب نشینی کنم چون اگر کارم نمی گرفت در لحظه ای که عبدالمالک سر شهاب را می برید برای تماشاگر، بود و نبود شهاب فرقی نمی کرد و در آن لحظه آه مخاطب از این اتفاق بلند نمی شد. تعجب و آه مخاطب زمانی بیشتر بلند می شود که این صحنه کات می خورَد به بازی درجه یک شبنم مقدمی و آن لحظه بسیار خوب از آب در می آید.

از همین رو می توانم بگویم تجربه بسیار خوبی برای من بود چون پیش از این نقش مکملی بازی کرده بودم که بعد از تماشای فیلم از کاستن آن به خاطر زمان فیلم ناراحت شده بودم ولی اینجا وقتی نقش خودم را دیدم خدا را هم شکر کردم.

* از پلان هایتان کم شده بود؟

- شریفی: خیلی کم.

* چقدر برای شهاب وزن اضافه کرده بودید؟

شریفی: تقریباً ۵ کیلو.

 

* آقای رحیمیان شما هم مواجهه ای با خانواده منصوری نداشتید؟

رحیمیان: من خیلی دوست داشتم که با مادر خانواده منصوری همکلام شوم ولی متاسفانه شرایط جوری پیش رفت که این اتفاق رخ نداد. البته ترجیح خودم هم همین بود که دیداری رخ ندهد به ویژه اینکه در اختتامیه دیدم که مادر شهاب و فائزه دچار یک قلیان احساسات شد و الناز شاکردوست و پدرام هم احساساتی شدند.

مادر خانواده منصوری وقتی الناز را دید او را بغل کرد و با گریه به او گفت «فائزه» و در مواجهه با پدرام هم همین گونه بود. در این میان به این فکر کردم که اگر با او دیدار کنم ممکن است حالش بد شود.

در اتاق وی آی پی هم مدام با خودم کلنجار می رفتم که بروم و از نزدیک با این مادر دیدار داشته باشم یا نه و مدام به این فکر می کردم که چه بر سر این خانواده آمده و چه باری از غم را به دوش کشیده اند اما در نهایت نشد که من با مادر فائزه و شهاب دیدار داشته باشم.

* ما در این فیلم با یک سیر تحول رو به رو هستیم؛ مردی که عاشق پیشه و شاعر مسلک است و به گفته خودش با مصیبت فائزه را به دست آورده است و اتفاقاً مشکل مالی هم ندارد اما رفته رفته آنقدر تغییر می کند که از آن همه دلدادگی روی برمی گرداند و آن حادثه هولناک را رقم می زند. نظر خودتان درباره روند شکل گیری این تحول در فیلم چیست؟

شریفی: فیلم می خواهد همین را مطرح کند که یک تفکر دگم و ایدئولوژی افراطی می تواند چه بلایی بر سر بهترین و عزیزترین لحظات ما و انسان های دور و بر ما بیاورد. این همان ایده فیلم است که بسیار جهان شمول و انسانی است؛ موضوعی که همه در هر کجایی متوجه آن می شوند چون همه آدم ها عشق را می فهمند و به نوعی با تفکر افراطی مواجه هستند. تفکر افراطی تنها به این معنی نیست که حتماً سر کسی بریده شود، برای مثال وقتی شما حتی یک قانون را به صورت افراطی اجرا می کنید شما هم یک شخص افراطی می شوید و اگر موقعیت و قدرتش را داشته باشید همانقدر خشونت خواهید داشت. به نظرم این حرف کلی فیلم است.

شریفی: فیلم می خواهد همین را مطرح کند که یک تفکر دگم و ایدئولوژی افراطی می تواند چه بلایی بر سر بهترین و عزیزترین لحظات ما و انسان های دور و بر ما بیاورد برای عبدالحمید برادر عبدالمالک هم همین اتفاق رخ می دهد. هرچند او یک فرد شاعر مسلک است که ساز می زند و عاشق است اما با برادری مواجه می شود که از خودش کوچک تر اما کاریزماتیک تر است، به شدت جدی است و در خیلی از موارد قدرت دارد بنابراین وقتی از سوی برادرش تحقیر می شود رفته رفته تبدیل به کاراکتری می شود که نباید بشود و آن عشقی که آن همه برایش زحمت کشیده تبدیل به طعمه ای برای عبدالمالک شود.

در این میان خود عبدالحمید هم قربانی می شود زیرا انگار نه آن همه هوش و آگاهی دارد که متوجه کارهایش شود و نه دانش درستی درباره زیستن، همین باعث می شود که عبدالمالک به راحتی روی او تاثیر بگذارد، او را تحقیر می کند، به او می گوید تو با کفار ازدواج کرده ای و عبدالحمید به خاطر نداشتن آگاهی مورد شست و شوی مغزی قرار می گیرد و سرنوشت او هم تراژیک می شود؛ عبدالحمید هم یک قربانی است؛ قربانی تفکر و خواسته های عبدالمالک.

رحیمیان: کاراکتری مثل عبدالحمید که دچار مسایلی مثل افراطی گری می شود، دیگر راه چاره ندارد. در فیلم هم می بینیم که عبدالمالک به یک باره بر سر عبدالحمید آوار نمی شود او از پیش وجود داشته اما انگار عبدالحمید می خواسته است راهی برای جدایی از برادرش داشته باشد.

وقتی مساله عشق پیش می آید افراطی گری خودش را نشان می دهد برای مثال در جایی می بینیم که عبدالمالک به او می گوید فائزه «سبک مرام» است، حجابش بد است و … و این موارد را به مسائل بزرگ تبدیل می کند هرچند گوش عبدالحمید از این حرف ها پر است ولی رفته رفته قضیه تغییر می کند و انگار موجی ایجاد می شود که برادرهای دیگر هم گرفتار می شوند در این میان به نظر می رسد عبدالحمید هم «باید» با این موج همراه شود؛ این موج همان تفکر افراطی است.

جالب است که بگویم من مصاحبه ای از عبدالحمید خواندم که از او سوال شده بود چرا این کارها را کرده است و عبدالحمید با لکنتی در ابتدا گفته بود عبدالمالک به هر حال برادر بزرگ تر من است و بلافاصله جمله اش را تصحیح کرده و گفته بود برادر کوچک تر من بود و به من کارها را دستور می کرد. همین لکنت و جا به جایی بزرگ تری و کوچک تری نشان می دهد که عبدالمالک در ذهن عبدالحمید بزرگ تر جلوه می کرده است و حتی در ادامه جمله احمقانه و بی معنی «بزرگی به کوچکی نیست» را بیان کرده بود! دلیل این موضوع همین است که عبدالحمید به درستی آموزش ندیده و از بچگی درگیر همین تفکر بوده و در نهایت این موج او را با خود همراه کرده است.

 

* در حالی که «شبی که ماه کامل شد» یک فیلم سخت است اما این فیلم را یک کارگردان زن به تصویر کشیده است، تجربه همکاری با نرگس آبیار چگونه بود؟

رحیمیان: گاهی از این تعجب می کنم که همه از اینکه کارگردان این فیلم یک زن است، تعجب می کنند. او یک فیلم سخت ساخته و هر کارگردان دیگر هم بخواهد می تواند یک فیلم سخت بسازد البته گاهی من خودم می آمدم و به خانم آبیار می گفتم شرایط سخت است و او به من لبخند می زند.

شریفی: من پیش از این در فیلم سخت کار کرده بودم اما در این فیلم دیدم که خانم آبیار با چه سختی کار می کند. این را هم باید بگویم که خانم آبیار بسیار خوب فیلمنامه نویسی و حس را می شناسد. این فیلمنامه جزو معدود فیلمنامه هایی بود که وقتی آن را می خواندم تنها با خواندنش و بدون تخیل کردن احساسم برانگیخته می شد در کنار این موضوع خانم آبیار به خوبی متوجه حس می شود برای مثال من بامزگی شهاب را تا آن صحنه ای که من و آرمین در آن بیابان غذا می خوردیم، آورده بودم چون نمی خواستم تماشاگر متوجه شود که شهاب قرار است بمیرد، به همین دلیل می خواستم این بامزگی را حتی در خوردن غذا داشته باشم.

شریفی: یکی از دوستان ما حدود یک سال بود که سیگار را ترک کرده بود اما آنجا سیگاری شد البته نه به خاطر سختی کار بلکه از سیگار به عنوان عود استفاده می کرد یعنی سیگار را روشن می کرد که بوی وحشتناک محیط را تلطیف کند! در جایی بعد از صحبت های عبدالمالک که برخی حقایق را می گفت باید به گونه ای بازی می کردم که انگار آن لقمه در دهانم زهرمار می شود حتی در همین صحنه خانم آبیار به من گفت چگونه این لحظه را به تصویر بکشم و این موضوع را با حرکات دهانش به من نشان داد که خیلی خنده دار بود و حس زیادی داشت.

او به شدت کارگردانی محترم و کاربلد است. برخی از کارگردان ها به گونه ای هستند که گویا کارگردانی برای آنها موقعیتی است برای اینکه جور دیگری باشند و خود را جور دیگری نشان بدهند ولی خانم آبیار به قدری ریلکس و با احترام برخورد می کرد که کار را لذت بخش می کرد.

* «شبی که ماه کامل شد» لوکیشن های بسیار سختی هم داشت برای شما کار در این لوکیشن ها سخت نبود؟

شریفی: این فیلم در سیستان و بلوچستان و بنگلادش ضبط شده است. بخش مربوط به ایران هرچند سخت بود ولی زیبایی های خود را داشت اما امیدوارم مسیر کسی به بنگلادش نیفتد (با خنده). یکی از دوستان ما حدود یک سال بود که سیگار را ترک کرده بود اما آنجا مجدد سیگاری شد! البته نه به خاطر سختی کار بلکه از سیگار به عنوان عود استفاده می کردیم یعنی سیگار را روشن می کرد که بوی وحشتناک محیط را تلطیف کند!

از سوی دیگر بنگلادش یک لوکیشن بسیار کثیف داشت و همه ما در پانزده روزی که آنجا بودیم مسموم شدیم. ضمن اینکه هوا به شدت شرجی بود و آنها هم غذاهای منحصر به فرد خودشان را داشتند و جالب تر اینکه این شهر اصلاً شهرداری نداشت که همه اینها کار را سخت می کرد.

رحیمیان: جالب این است که من یک ماه قبل از اینکه با این گروه همراه شوم، در تئاتری بازی می کردم که شخصیت این تئاتر از داکا پایتخت بنگلادش آمده بود درست بعد از این تئاتر من به بنگلادش رفتم فکر می کنم احتمال این موضوع یک در میلیارد است ولی این اتفاق برای من رخ داد. (با خنده)

* به نظر می رسد بعد از این نقش پیشنهادهای مشابه زیادی به شما شده، درست است؟

رحیمیان: بله از این پیشنهادها زیاد داده شد البته نه شبیه عبدالمالک. برای مثال نقش یک فرمانده گروه جاسوسی به من داده شد در حالی که من می خواهم کمی از این فضا فاصله بگیرم. حتی برای مثال واقعاً دوست دارم نقش یک ترنس را در تجربه بعدی ام بازی کنم.

 

شریفی: این فیلم برای من حال و هوای خاصی داشت و این کاراکتر از همه لحاظ از من دور بود اما خوشحالم که توانستم کاری کنم دیگران متوجه بخشی از توانایی من بشوند.

* در پایان اگر نکته ای دارید بفرمایید.

رحیمیان: امیدوارم بساط این تفکر افراطی در هر نقطه جهان برچیده شود و دنیای ما دنیایی پر از عشق باشد.

شریفی: من هم امیدوارم فیلم به خوبی دیده شود و برای مردم بلوچستان و مردم مناطق محروم راهگشا و جرقه اای برای رسیدگی به افرادی باشد که در شرایط سخت زندگی می کنند و چتر حمایتی برایشان ایجاد شود. اگر این اتفاق رخ دهد فیلم رسالت خود را انجام داده است. می دانم که خانم آبیار هم این دغدغه را دارد.

منبع انتخاب
ثبت نظرات
captcha