پایگاه خبری محیط زیست ایران
پیش خوان روزنامه ها
محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 4 نیرو نیوز مدارا
کد خبر : ۷۲۹۳۰۶
زمان انتشار :
facebook telegram twitter google+ cloob Yahoo print

گسست ذهنی: بزرگ ترین تهدید متوجه بقای انسان بر روی زمین

نخبگان جهانی جای خود را عمیقا تحکیم کرده اند و بدون یک اقدام متمرکز از سوی عده زیادی از ما برای شرکت در کارزاری راهبردی در چندین جبهه کلیدی، هیچ امیدی به گشایش راه جدیدی نخواهد بود.

گسست ذهنی: بزرگ ترین تهدید متوجه بقای انسان بر روی زمین

به گزارش پایگاه خبری اتحاد آنلاین، گروه غرب از نگاه غرب خبرگزاری همچون بسیاری از کسانی که کوشیده اند درک کنند چرا انسان ها در حال حرکت به سوی انقراض هستند - انقراض عنقریبی که حیات انسان را نیز تهدید می کند - من نیز طی چند دهه با تحقیق و بررسی نتایج تحقیقات فعالان و محققان پر شمار، تلاش کرده ام به درک تازه ای از این پدیده دست یابم. با این حال با بسیاری از ایده های متضاد از جمله در حوزه های سیاست، اقتصاد، جامعه شناسی و  روانشناسی ثابت شده که این برداشت فریبنده ای است. با این وجود من به برداشتی رسیده ام که فکر می کنم به اندازه کافی قاطع باشد: ما به دلیل ماهیت از هم گسسته ذهن انسان است که در حال حرکت به سوی انقراض هستیم.
اگر چه پیشتر از عبارت تعبیر «گسست ذهنی» در برخی زمینه ها استفاده شده است، من به منظور بحث در این مقاله قصد دارم تعریف دوباره ای از آن به دست داده و توضیح دهم که خاستگاه های این گسست چیست، از نظر رفتاری به چه طرقی خود را نشان می دهد و چه پیامدهای عمیقی در از کارآیی انداختن ذهن دارند و برای کاستن از این پیامدها چه می توانیم کنیم.
با توجه به تعریفی که من به کار می گیرم، گسست ذهنی نه تنها توصیف کننده یک وضعیت روانشناسانه تکان دهنده بلکه وضعیتی بسیار گسترده است که عملا همه را در بر می گیرد و می توان آن را به عنوان بزرگ ترین تهدیدی که متوجه بقای انسان بر روی زمین هست نیز توصیف کرد. چرا؟ چون این گسست موجب تهدیداتی چند وجهی برای بشریت و جو زمین شده و عملا مانع اندیشیدن، احساس کردن، برنامه ریزی و رفتار کردن کارآمد همگان در واکنش به آن می شود.
پس در چهارچوب هدف این مقاله، تعریف گسست ذهنی توصیف کننده وضعیتی است که در آن بخش های مختلف ذهن بشر دیگر قادر به کار کردن به عنوان یک واحد منسجم و یکپارچه نیستند. یعنی هر بخش از ذهن – همچون حافظه، افکار، احساسات، توانایی های حسی (بینایی، شنوایی وغیره) «ثبت حقیقت»، خود آگاهی- به جای کلیتی واحد، عمدتا مستقل از یکدیگر عمل می کنند. نتیجه فوری این عدم کارآیی این است که رفتار انسان فاقد  تامل، اقناع، جرات و راهبرد می شود و صرفا به شکل خودانگیخته در نتیجه ترس غالب در هر حوزه ای عمل می کند.
اولین دلیل جلب توجه من به این مسئله این بود که در موارد زیادی کسانی را مشاهده کرده ام (طیفی از افراد مختلف، از آشنایان خود تا سیاستمداران) که رفتارشان به شکلی نامتعارف و نامعقول بود، اما بلافاصله این نکته را نیز می فهمیدم که آنها از ماهیت نامتعارف رفتار خود به کلی بی خبرند. برعکس حتی به نظر می رسید که آن رفتار را دقیقا مناسب حال می بینند. اما با گذشت زمان این ناکارآیی را در طیف به غایت گسترده ای از اشکال ظریف تر و معمول تر نیز مشاهده کردم که مرا متوجه این موضوع کرد که این مسئله با وجود آنکه عمدتا ناشناخته مانده، چقدر عمومیت دارد. اگر عملا همگان در زمینه های مشخصی کار مشابهی را انجام دهند، چرا باید آن کار را «نابهنجار» قلمداد کرد؟
یک نوع از این گسست ذهنی، نسخه ای است که معمولا با عنوان «ناهمخوانی شناختی» از آن نام برده می شود. تعریفی که برای این وضعیت به طور عام پذیرفته شده، مبتنی بر تحقیقات لئون فستینگر در دهه 1950 است: «فرضیه ناهمخوانی شناختی می گوید که محرکی درونی، تمام نگرش ها، باورها، ارزش ها و رفتارمان را در هماهنگی نگه می دارد و از عدم هماهنگی (یا ناسازگاری) در آنها جلوگیری می کند. این امر به اصل پیوستگی شناختی نیز شناخته می شود. وقتی که  بین نگرش ها، باورها و یا ارزش ها از یک طرف و رفتارها از طرف دیگر عدم پیوستگی وجود داشته باشد (ناهمخوانی) برای از بین رفتن این ناهمخوانی چیزی باید تغییر کند.»
مشکلی که این رویکرد نسبت به مسئله دارد، این است که فرض را بر این می گیرد که آگاهی جزئی جدایی ناپذیر از فردیت است و همچنین (بر اساس تحقیق فستینگر) فرض را بر این می گیرد که تمایل به سازگار کردن این موارد در انسان وجود دارد. اما مشاهداتی که من در طول چندین دهه از تعداد بسیار زیادی از افراد در زمینه های بسیار متنوع داشته ام، به روشنی فاش کرده که در بسیاری از زمینه ها، افراد هیچ گونه اختلاف و تفاوتی در این مقولات نمی بینند و در نتیجه هیچ تمایلی به تلاش برای ایجاد پیوستگی بین نگرش ها، باورها و  یا ارزش ها با رفتار خود نیستند. بعلاوه حتی اگر آنها اندکی از این عدم هماهنگی آگاهی داشته باشند، بیشتر مردم صرفا بر اساس  عواطف غالب خود (معمولا ترس) در آن زمینه عمل می کنند و با نوعی توجیه از کنار آن عبور می کنند. مثلا می گویند کار یا نقش خاص آنها چنان مهم است که مصرف هنگفت آنها از منابع محدود و نامساوی تقسیم شده یک سیاره را توجیه می کنند.
در نتیجه بیشتر فعالان آب و هوایی، زیست محیطی، ضد هسته ای و ضد جنگ برای انتخاب یک مثال روشن، از پرداختن معنادار به تناقض آشکار بین بیش مصرفی خود آنها از سوخت های فسیلی و منابع به طور کلی و نقشی که مصرف این منابع در راندن انسان ها به سمت فجایع آب و هوایی و زیست محیطی و همچنین جنگ ایفا می کنند ناکام می مانند. اندیشیدن به ایده کاستن از مصرف شخصی خودمان بسیار دور از ذهن است (حال عمل کردن به آن بماند). و البته این کار بدون اشاره به این موضوع صورت می گیرد که نخبگان جهانی با قصور در مرتبط کردن کسب پایان ناپذیر قدرت، سود و امتیازات برای خودشان به بهای دیگران و کره زمین، با تسریع تهدیدات چند وجهی که متوجه بقای انسان و از جمله آینده فرزندان خود آنهاست، به این گسست ذهنی مبتلا هستند. اما مثال هایی که می توان برای این گسست ذهنی آورد بی شمارند.
به هر روی علاوه بر «ناسازگاری شناختی»، چندین نوع دیگر گسست ذهنی وجود دارد. اما ابتدا به اختصار به پنج نمونه از گسست ذهنی و دلیل رخ دادن آنها اشاره می کنم:
1-«انکار» یک حالت ذهنی ناخودآگاه است که در آن فرد با داشتن اطلاعاتی مشخص از خودش، از سایر افرادی که می شناسد یا از وضعیت جهان، آن اطلاعات را انکار می کند، به این دلیل که آنها را به وحشت می اندازد. این اتفاقی است که مثلا برای یک «انکار کننده تغییرات اقلیمی» رخ می دهد.
2-«موش جادویی» یک حالت ذهنی ناخودآگاه است که در آن ترس فرد، او را از به دست آوردن اطلاعاتی مشخص یا حتی انکار آن ناتوان می کند، پس به محض آگاهی از اطلاعاتی که دریافت می کند، آن را به پس ذهن خود می راند.
3-«توهم» یک حالت ذهنی ناخودآگاه است که در آن فرد از اطلاعات مشخصی بسیار وحشت زده می شود اما ماهیت شرایط انکار یا سرکوب کردن آگاهی از آن اطلاعات را ناممکن می کند، در نتیجه برای آنکه بتوانند احساس امنیت کنند، مجبور به  خلق یک توهم در ارتباط با آن واقعیت خاص هستند.
4-«فرافکنی کردن» یک وضعیت ذهنی ناخودآگاه است که در آن فرد از دانستن یک حقیقت مخوف بسیار وحشت زده می شود، پس با شناسایی (ناخودآگاه) یک دلیل دم دست تر برای ترسشان و سپس «دفاع کردن» از خودشان در برابر آن «تهدید» خیالی، در برابر آگاه شدن از این حقیقت از خودشان «دفاع» می کنند. مثلا رهبران سیاسی در اسرائیل این کار را به شکل سابقه داری در ارتباط با فلسطینی ها انجام می دهند. اما نخبگان آمریکایی نیز در ارتباط با هر ایده  رقیبی در مورد سازمان سیاسی و اقتصادی در کشورهای دیگر، عمدتا همین کار را انجام می دهند.
5- «دروغ» از یک حالت ذهنی خودآگاه یا ناخودآگاه بر می آید که در آن فرد از سرزنش و یا مجازات شدن بابت گفتن یک حقیقت ناخوشایند وحشت دارد (مثل  حقیقتی که موجب مجرم انگاشته شدن خود فرد می شود) پس آنها برای پرهیز از این سرزنش و مجازات شدن، ناخودآگاه تاکتیک هایی را از جمله دروغ گفتن به کار می گیرند (و از این رو سرزنش را متوجه دیگران می کنند). وقتی مردم ناخودآگاه دروغ می گویند این کار بدین معناست که آنها در حال دروغ گفتن به خودشان نیز هستند: یعنی ساختن یک دروغ بدون آگاهی از اینکه آنها در حال انجام این کار هستند.
پس چرا این گسست ذهنی – این گسست در ذهن به گونه ای که بسیاری از اجزا ضرورتا از بقیه اجزا آگاه نیستند- رخ می دهد؟ به طور خلاصه دلیل اتفاق چنین چیزی این است که هر فرد در سراسر دوران کودکی اش به نام اجتماعی کردن کودک به شکل بی پایانی  با خشونت های «مرئی»، «نامرئی» و«کاملا نامرئی» بمباران می شود، روندی که بهتر است امروزه به جای اجتماعی کردن «تروریزه کردن» نامیده شود. این کار برای اطمینان از مطیع و فرمانبردار شدن کودک صورت می گیرد، با وجود این واقعیت که فرمانبرداری هیچ گونه کارکرد تکاملی ندارد.
یکی از اولین پیامدهای این تروریزه کردن در فرهنگ های مادی گرا، این است که کودک می آموزد آگاهی خود را از نحوه احساسات خود با استفاده از غذا و اقلام مادی برای منحرف کردن حواس خودش سرکوب کند. با این کار کودک به سرعت خودآگاهی اش را از دست می دهد و می آموزد که مصرف کردن را با این آگاهی جایگزین کند. روشن است که این فرایند پیامدهای مصیبت باری برای کودک، جامعه وی و برای طبیعت دارد (هر چند که این کار به طور موقت برای نخبگان و عوامل آنها سودآور باشد).
فراتر از این اما با این تروریزه کردن این اطمینان به وجود می آید که ذهن انسان دچار چنان گسستی شود که عملا تمام انسان ها هیچ مشکلی با زندگی کردن در انکار، توهم و فرافکنی و استفاده از «موش های جادویی» و دروغ ها در طیف وسیعی از مسائل نداشته باشند، چرا که آشکارا مجبور به آگاهی از واقعیت در آن زمینه نیستند. بخش های متفاوت ذهن دچار گسست شده آنها صرفا یک عنصر را جدا از سایر عناصر دیگر نگه می دارند و در نتیجه مانع از هر گونه تمایلی به احیای یکپارچگی می شود.
مثلا به همین دلیل است که بیشتر مردم می توانند «بی شرمانه» دروغ بگویند - از جمله در حالی که سوگند یاد کرده اند - بی آنکه کمترین آگاهی از این داشته باشند که  چه می کنند و چرا قسم می خورند که در دادگاه حقیقت را بگویند و حتی آزمایش های دستگاه های دروغ سنج نیز کاملا بی معناست. اگر خود شخص از دروغ بودن آنها آگاه نباشد، عملا برای هر کس دیگری غیرممکن است – مگر آنکه به طور خارق العاده ای خودآگاهی داشته باشد – که این دروغ ها را ردگیری و شناسایی کند. و البته قضات و اعضای هیئت منصفه نمی توانند چنین خودآگاهی را داشته باشند، وگرنه قبول نمی کنند که نقش های مربوطه خود را در سیستم قضایی به غایت فاقد کارآیی و خشونت پیشه بر عهده بگیرند.
اما چه می توان کرد؟
آنچه آمد تنها بخش کوچکی از دلایل عدم کارآیی روانشناسانه بیشتر انسان هاست، به همین دلیل است که با وجود شواهد فراوان دال بر لزوم انجام تغییرات عمیقی که لازم است برای جلوگیری از این انقراض انجام شوند، ما همچنان با سرعت در جاده انقراض به پیش می تازیم.
برای معکوس کردن این روند هر کسی باید از خودش شروع کند. در واقع این کار شامل بازنگری روابط خودمان با فرزندان مان است.
نخبگان جهانی جای خود را عمیقا تحکیم کرده اند – با راه اندازی جنگ های خود، بهره کشی از انسان ها، نابود کردن جو زمین- و بدون یک اقدام متمرکز از سوی عده زیادی از ما برای شرکت در کارزاری راهبردی در چندین جبهه کلیدی، هیچ امیدی به گشایش راه جدیدی نخواهد بود.
نویسنده: رابرت باروز (Robert J. Burrowes) فعال ضد جنگ و خشونت
منبع:https://www.globalresearch.ca/disintegrated-mind-greatest-threat-human-survival/5677392

انتهای پیام.

منبع فارس
ثبت نظرات
captcha