قیمت طلا، سکه و ارز قیمت روز خودرو
پیش خوان روزنامه ها
روزنامه ها
محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 2 محل تبلیغات شما اینجاست 4 نیرو نیوز مدارا
کد خبر : ۷۲۱۵۷۳
زمان انتشار :
facebook telegram twitter google+ cloob Yahoo print

علی آقامحمّدی از ماراتن مذاکرات با موسوی می گوید

ماجرای اختلاف موسوی با هاشمی و خاتمی درباره طرح بازشماری آراء

عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام با اشاره به طرح موسوی مبنی بر تطبیق ته برگ تعرفه ها با شناسنامه ها گفت: یکی از دوستان تعریف کرد که آقای حجازی از دفتر رهبری زنگ زد و گفت که آقا خیلی به من تأکید کردند که این کار با همه توان جلو برود و هر کمکی لازم است، به این کار بشود.

ماجرای اختلاف موسوی با هاشمی و خاتمی درباره طرح بازشماری آراء

به گزارش پایگاه خبری اتحاد آنلاین، شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ پس از نماز جمعه ی تاریخی رهبر انقلاب، در بوستان کوچکی در تقاطع خیابان های فلسطین و زرتشت تهران، چند تن از مسئولین دغدغه مند که در آن موقع مقام دولتی نداشتند، دور هم جمع می شوند تا برای نقش آفرینی در جهت پایان دادن به التهاب سیاسی کشور فکری کنند. افراد این گروه پنج نفره در رایزنی اوّلیّه میان خود به این نتیجه می رسند که با توجه به رفاقت و اعتمادی که میان آنها و میرحسین موسوی هست و تجربه ای که در این گونه موارد دارند، همچون برخی افراد و گروه های دیگر که آن روزها به دنبال میانجیگری بودند، نزد وی رفته و در مورد چند و چون رسیدگی به اعتراضات مذاکره کنند. آنچه در ادامه می آید، چکیده ی بخشی از چندین جلسه خاطره گویی علی آقامحمّدی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام و یکی از اعضای «گروه رایزن» است. خاطراتی که وی برای مؤسسه ی پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی بازگو نموده، گوشه ای از تلاش پیوسته  دوستداران نظام جهت راستی آزمایی ادّعای تقلّب از سوی نامزد معترض در انتخابات ریاست جمهوری دهم و فیصله بخشی به بحران تحمیلی بر کشور را نشان می دهد؛ در روزگاری که می توانست به نقطه ی عطفی در اقتدار ملّی ایران تبدیل شود و فصل جدیدی در کتاب مردم سالاری دینی رقم بزند.

***

علی آقا محمّدی:

در کوران حوادثی که بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم اتّفاق افتاد و در میانه ی مهلت پنج روزه ی شورای نگهبان برای بررسی نتایج انتخابات، چند نفر از دوستان از ما خواستند که نشستی داشته باشیم و راجع به این حوادث یک مقدار فکر کنیم؛ چون فکر می کردیم به هر صورت این مسئله به سمت یک بحران می رود. قرار ملاقاتمان را در پارکی نزدیک مسجد نور گذاشتیم؛ برِ خیابان فلسطین و زرتشت. همان جا نشستیم و صحبت کردیم.

من گفتم خب حالا چه اتّفاقی می توانیم رقم بزنیم؟ باید خود مهندس موسوی بخواهد، ما که کاری نمی توانیم بکنیم. قرار شد که از جمع ما یک نفر با مهندس موسوی طرح بحث بکند و اگر شد، دیداری داشته باشیم. این دیدار ترتیب داده شد و ما روز دوّم از آن فرصت پنج روزه ی شورای نگهبان برای بررسی نتایج انتخابات، یعنی سه روز مانده به انقضای آن، رفتیم فرهنگستان هنر و با آقای مهندس موسوی یک ساعت و خرده ای قبل از غروب آفتاب ملاقات کردیم.

موسوی گفت همه ته برگ ها باید با شناسنامه ها تطبیق داده شود

او شروع کرد که اینها این کارها را کردند و شرح داد که مثلاً تقلب شده، چه شده و چه شده؛ ما هم شنونده ی خوبی بودیم؛ ورودی پیدا نکردیم که تقلّب شده یا نشده. صحبتهایش را تمام که کرد، من گفتم خب حالا جنابعالی برای اینکه کشف کنید تقلّب شده یا نشده راه حلّ تان چیست؟ گفت: راه حلّ من چه فایده دارد؟ گفتیم خب ما آمدیم و تلاشی می کنیم، شاید فایده داشت؛ اگر نداشت هم که مثل همین حالا می شود، اتفاقی نمی افتد. ایشان هی مقاومت داشت که نه این کارها عمدی است. گفتیم حالا عمدی باشد، به هر صورت اگر ما یک تلاشی هم بکنیم و حل نشود، یک دلیل می آید روی دلیل شما؛ آسیبی از این جهت ایجاد نمی کند. نهایتاً من به او گفتم: آقای موسوی! شما ما را می شناسید. به زودی فردایی هم می رسد که صحنه ی قیامت است؛ ما آنجا شهادت می دهیم که رفتیم و تلاش کردیم، دیگر هر مسئله ای اتّفاق افتاد حجّت داریم؛ شاید یک احتمال ضعیف هم بود که ما می توانستیم کاری کنیم، ولی شما کاری به ما محوّل نکردید؛ آنجا دیگر شما مسئول هستید. چون می دانیم شما قیامت را قبول داری، ما هم قبول داریم؛ هر دو هم می دانیم این صحنه دور نیست، اتّفاق می افتد. ایشان کمی متأثّر شد و گفت ما یک طرحی با آقای موسوی لاری داشتیم. او می گوید که تمام ته برگ ها باید به شناسنامه ها انطباق داده بشود و دستخطها هم کنترل بشود. گفتم خب اینکه همه شماری نمی خواهد؛ به اندازه ای که یک مدل آماری به ما می گوید، اجرای این طرح چیز بدی نیست. چرا این فکر دنبال نشود؟ او گفت: شما از آقای محتشمی پور پیگیری کنید که رئیس کمیته ی صیانت است. گفتم ما که نمی توانیم خودمان به آقای محتشمی پور بگوییم؛ ما چه کاره ایم؟ شما اگر می خواهید، ما را ارجاع بدهید به آقای محتشمی پور؛ تماس بگیرند، ما کارمان را انجام می دهیم. هرجور صلاح دیدید.

اصلاً نمی خواستیم با ایشان وارد جزئیات بشویم. طبیعی اش هم این نبود. ما که آمدیم بیرون، دیگر نزدیک غروب بود. رفتیم مسجد امام صادق دور میدان فلسطین که نماز بخوانیم. جلوی در مسجد تلفن من زنگ خورد از دفتر آقای مهندس که با آقای محتشمی پور صحبت شده، شما کار را پیگیری کنید. رفتیم نمازمان را خواندیم و بعد زنگ زدیم به آقای محتشمی پور که آقای مهندس موسوی یک چنین چیزی به ما گفته. گفت بله، به من هم گفتند. فرا صبح یک جلسه می گذاریم. گفتیم باشد. بعد گفت آقای موسوی لاری را هم من بگویم بیاید؟ گفته بله، او صاحب طرح است، بگویید که بیاید. ما اوّل صبح فردای آن روز رفتیم دفتر آقای محتشمی پور در خیابان فلسطین. هنوز دو روز مانده بود به پایان مهلت شورای نگهبان. دیدیم هم آقای موسوی لاری هست و هم آقای محتشمی پور. ما پنج نفر هم همه رفتیم.

توافق با محتشمی پور و موسوی لاری

نشستیم و صحبت کردیم. گفتیم خب شما واضح به ما بگویید این طرح چیست؟ من به آقای موسوی لاری گفتم که ما از طرف هیچ کس و هیچ جا نیستیم، الان هم هیچ نمیدانیم قضیّه چیست؛ ولی احساس می کنیم این کاری است که شاید بشود آن را دنبال کرد برای حلّ این مسئله. با این فرض شروع کنیم. فکر نکنید ما الان از جایی آمدیم، یا از طرف کسی؛ ما خودمان هم نمی دانیم چه اتّفاق می افتد.

بالاخره طرح آنها مطرح شد و بعد از بحثهایی که کردیم، نهایتاً من روی یک ورقه ی کوچک این جوری یادداشت کردم و خواندم: یک، انطباق بدهیم ته برگ ها را با شناسنامه ها؛ دو، صندوق ها را کنترل کنیم و آنهایی که خطّش شبیه هم است - یعنی با یک خط نوشته شده - ابطال کنیم. طبیعتاً بعد از این آراء هم بازشماری می شود، نتیجه هرچه بود، قبول. این شد مبنا. گفتیم پس شما این را به صورت یک پیشنهاد منظّمی که بتوانیم به جایی ارائه بدهیم، آماده کنید. هر دو هم وزیر کشور بودید، کار را بلدید، می شناسید، فنّیِ این طرح را بنویسید؛ پیشنهادتان آماده باشد، به ما بدهید. با این توافق از هم جدا شدیم. البته آنجا هم گفتم که شما می گویید همه شماری امّا این غلط است؛ لازم نیست. می شود با فنّی های این کار، میزان بازشماری را بررسی کرد و نتیجه هرچه بود، قبول کنید که مثلاً ده درصد یا بیست درصد باشد، هرچه که لازم بود. بالاخره یک فرمول در بیاوریم.

بلافاصله از آقایان جدا شدیم و من رفتم خدمت آیت الله جنتی در شورای نگهبان. قبل از ظهر بود. با ایشان طرح بحث کردم و گفتم یک چنین چیزی بوده؛ هنوز کسی هم خبر ندارد. شما اوّلین کسی هستید که من این ماجرا را به او می گویم. علّتش این است که شما صاحب کارید. من نمی خواهم بروم از جایی برای شما یک باری را بیاورم. خواستم ببینم اصلاً شما این حرف را درست می دانید یا نه؟ ایشان گفت فرصت نیست، اجرای طرح این طوری نمی شود. این حرفی که تو می زنی، یک زمان طولانی می برد. ما فقط دو روز وقت داریم. چنین چیزی شدنی نیست. گفتم منهای فرصت، من خواهشم این است، شما وقت را در نظر بگیرید؛ نظرتان را درباره ی اصل طرح بگویید؛ اگر شما بودید و فرصت هم بود، این طرح را می پذیرفتید برای اینکه خیال راحتی بدهیم به جامعه و سوء تفاهمی ایجاد نشود؟ ایشان گفت بله؛ ولی نروی این را بگویی که فلانی موافق اجرای طرح است! گفتم نه، عین این حرف را منتقل می کنم. من این طور می گویم که شما طرح را قبول دارید ولی چون وقت نیست، اجرایش را مناسب نمی دانید؛ اگر وقت بود، شما بدتان نمی آمد اجرا شود. این طرح خوبی است و با آن مشکلی ندارید امّا چون زمان کافی نیست و ممکن است کلّ فرایند اعلام نتایج انتخابات را به تأخیر بیندازد، شما موافق اجرای آن نیستید. ایشان گفتند بله، در این حد قبول دارم.

من از آنجا آمدم به دفتر رهبری. با آقای حجازی نماز ظهر را خوانیدم و رفتیم ناهار. آنجا که نشستیم، من بی قرار بودم که این بحث را تمام کنم. بعد از ناهار با آقای حجازی طرح بحث کردم، که یک چنین چیزی هست و با آیت الله جنّتی هم صحبت کردم و این طور شد. آقای حجازی مخالفت کرد؛ یعنی گفت همین جور که ایشان گفته اصلاً فرصتی نیست. شاید این کار چند ماه طول بکشد. من گفتم خب مسئله مهمّی است این وسط؛ چطور شما این جوری نگاهش می کنید؟ نهایتاً گفتم من عضو مجمع تشخیص مصلحت نظامم؛ از شما خواهش می کنم از طرف من خدمت آقا گزارش بدهید که تشخیصم این است که مصلحت نظام در این است؛ دیگر هرچه ایشان صلاح دیدند. من هم الان معطل نمی شوم؛ میروم با آقای ولایتی و آقای حدّاد و آقای ابوترابی که می خواهند به شورای نگهبان کمک کنند، صحبت می کنم. اگر یک موقع این طرح تأیید شد دیگر وقت از دست نرفته، اگر هم نشد که ما یک مشت حرف زدیم و اتّفاقی نمی افتد. من با این مبنا حرکت می کنم. فقط شما به ما بفرمایید که جواب آقا چیست. هرجا توقّف لازم بود، به ما بگویید، می ایستیم. الان هم کسی خبر ندارد، فوقش ما به آن طرف می گوییم که موفّق نشدیم. چیز اضافه ای نمی خواهیم.

استقبال ابوترابی و ولایتی از طرح موسوی

خداحافظی کردم و همان جا زنگ زدم به آقای ولایتی و آقای ابوترابی. آقای ولایتی گفتند من بیمارستان مسیح دانشوری ام. من خودم راه افتادم رفتم بیمارستان و ماجرا را با ایشان مطرح کردم. این شد نفر سوم که در جریان موضوع قرار می گرفت. ایشان هم خیلی استقبال کرد. گفت طرح خوبی است، مسئله بزرگی را از سر راه ما برمی دارد. گفتم ولی زمان می برد، گفت خب ببرد. گفتم غیر از آن، حالا فرض کنید نتایج عوض شد و نام آقای موسوی از بازشماری درآمد، شما قبول می کنید؟ گفت حتماً قبول می کنم؛ چرا قبول نکنم؟ گفتم آقای ولایتی! داریم واضح صحبت می کنیم. مهندس موسوی یک ادّعایی دارد؛ اگر ادّعا درست درآمد، شما قبول می کنید؟ گفت بله، قبول می کنم. گفتم خیلی خب، من پیگیری می کنم. ایشان گفت من هم حمایت کامل می کنم.

بعد از ایشان با آقای ابوترابی قرار گذاشتیم جلوی شورای نگهبان. آنجا با هم نشستیم در ماشین. مفصّل برای ایشان توضیح دادم که این است، آن است و ... ایشان گفت اصلاً بهتر از این کاری نمی شود کرد؛ این بهترین طرح است؛ خیلی عالی است. باز هم گفتم؛ ببینید اگر نتایج برگردد چه کار می کنید؟ ایشان گفت خب برگردد یا برنگردد، ما ما می خواهیم مسئولیّت کسی را به عهده بگیریم؟ مردم رأی دادند، هرچه باشد، همان را اعلام می کنیم. دیگر دلمان خیلی قرص شد. ولی ماندیم که این طرح تأیید می شود، نمی شود؟ هنوز هم خبر نداریم که در دفتر آقا چه اتّفاق افتاده و چه شده است.

رهبر انقلاب گفتند با تمام توان طرح موسوی را جلو ببرید

من به ذهنم آمد بروم آقای ابوالفضل فاتح را که به مهندس موسوی خیلی نزدیک بود و ما هم می شناختیمش ببینم؛ برای اینکه اطمینان داشته باشم یک کانال ارتباطی با مهندس دارم، او را واسطه کنم. چون می دانستم آدمی است که حدّاقل حرف را جابه جا و عوضی منتقل نمی کند. رفتم خیابان کارگر برای دیدن او که در خانه یکی از بستگانش بود. آن خانه را پیدا کردم ولی تا آمدیم با هم صحبت کنیم، از شورای نگهبان زنگ زدند که فوری بیا اینجا. فهمیدیم که نظر موافق آقا به شورای نگهبان اعلام شده است. بعدها یکی از دوستان تعریف کرد همان شب که این بحث ها مطرح شد، من دیگر از آقایان جدا شده بودم که آقای حجازی از دفتر رهبری زنگ زد و گفت که آقا خیلی به من تأکید کردند که این کار با همه توان جلو برود و هر کمکی لازم است، به این کار بشود. بالاخره دیدیم واجب است که سریع خودمان را برسانیم. به آقای فاتح گفتم این قضیّه بماند تا دوباره بیاییم سراغ شما؛ قرارمان را تجدید می کنیم. او هم گفت بله، من هستم. همان شب هایی هم بود که سر پشت بام ها {شعار} الله اکبر می دادند و همه ی آن کوچه پر بود از شعار.

رفتیم شورا. دیدیم همه نشسته اند. آیت الله جنتی هستند، آقای دکتر کدخدایی، آقای حدّاد عادل، آقای ابوترابی و بعضی های دیگر که الان یادم نیست. گفتند طرحت را مطرح کن. گفتیم مسئله این است، طرح این طوری است؛ ما می گوییم این انطباق را انجام می دهیم، اما هنوز درصد بازشماری را نگفتم تا با آن طرف توافق کنیم. باید چنین انطباقی صورت بگیرد و اگر صندوق های هم خط زیاد باشد، معلوم است کسی نشسته و همه را نوشته؛ پس باید آنها را بگذاریم کنار. آرائی هم که ته برگ آنها با شناسنامه ها نمی خواند، می رود کنار. در حقیقت ما این موارد را به فرض وجود، بررسی می کنیم. گفتند موافقت می شود و شما برو و نامه آنها را بیاور. گفتم قرار است امشب نامه ای از آقایان بگیریم؛ اما یک شرط دارد؛ تبلیغات از اینجا به بعد دست ما باشد. گفتند یعنی چه؟ گفتم اگر شما بروید حرف بزنید که کار ما خراب می شود. الان این کار دست ما است تا آنها را پای کار بیاوریم و به شما وصل کنیم، سیستم دایر بشود و روند بررسی را راه بیاندازیم. این را هم قبول کردند. همان وقت از رادیو تلویزیون آمده بودند و آقای کدخدایی قرار مصاحبه داشت که لغو کرد.

روز بازشماری هم فردایش بود. گفتیم شما چیزی نگویید که بازشماری می کنید یا نمی کنید. گفتند ما به همه گفتیم بیایند. گفتم خب حالا بگویید همان جا باشند، ولی کار را شروع نکنید تا ببینیم نتیجه چه می شود. قبول کردند. من به شورا گفتم خب یک نفر می خواهیم که رابط ما با شما باشد. من که نمی توانم؛ اگر قبول دارید آقای ابوترابی باشد؛ چون دیدم ایشان هم خوب وقت می گذارند. آنها هم استقبال کردند. گفتند باشد. ما آقای ابوترابی را رابط شورا گرفتیم و ایشان از این مرحله به کار اضافه شد. به ایشان گفتم الان وقت کار است، بیا برویم کار را با هم انجام بدهیم. شما در جریان باشید، ما دیگر پروسه را زیر نظر شما دنبال می کنیم.

بالاخره آمدیم بیرون، در حالی که ما هیچ در ذهنمان نمی آمد که کار به این موقعیّت برسد. دوستان دیگر را هم صدا کردیم -همان ترکیبی که داشتیم- و آنها را هم در جریان قرار دادیم. اما هرچه زنگ زدیم به آقای موسوی لاری پاسخگو نبود. زنگ زدیم به آقای محتشمی پور، ایشان هم پاسخگو نبود. اصلاً ماندیم که چه کنیم. یکی از دوستان زنگ زد به آقای مهندس موسوی که آقا این نمایندگان شما نیستند؛ ما از کجا پیدایشان کنیم؟ گفت من می گویم زنگ می زنند به شما. چند دقیقه بعد آقای موسوی لاری زنگ زد به من که در خدمتم. گفتیم که داریم کارها را پیش می بریم. البته با احتیاط کامل جلو می رفتیم. ولو اینکه همه چشمه ها را دیده بودیم، ولی می خواستیم بیخودی چیزی نگوییم که این وسط مسئله جدیدی درست بشود. آقای موسوی لاری گفت ما هم گرفتار و مشغولیم. گفتم خب آن نامه چه شد؟ گفت من فاکس کردم برای آقای محتشمی پور. حالا آقای محتشمی پور کجا است؟ گفت من نمی دانم. ما جا خوردیم که چطور شد؟ به آقای ابوترابی گفتم که آقای فاتح را می شناسی؟ واقعیتش این است که قبل از جلسه شورا من رفتم ایشان را ببینم، نشد. برویم از طریق او این کار را انجام بدهیم. چون دسترسی هایش خوب است. این کار سریع انجام بدهیم.

بالاخره آقای فاتح را پیدا کردیم و به او گفتیم شما فقط ما را ببر خانه ی آقای محتشمی پور. او ما را برد طرف ولنجک و دانشگاه شهید بهشتی. در آنجا کوچه ای بود که گفت یکی از منازل آن، خانه آقای محتشمی پور است. ایشان ماند در ماشین. من و آقای ابوترابی رفتیم؛ زنگ زدیم و پسرش آمد در را باز کرد. ساعت یازده شب بود. رفتیم بالا نشستیم. آقای محتشمی پور هم آمد، حال و احوال کردیم و گلایه که پس چرا تماس نداشتید؟ ولی همین جوری نرم رد شدیم. آقای موسوی لاری گفته آن نامه دست شما است. گفت بله به من داده، ولی من هنوز ندیده ام. خلاصه نامه را آوردند و یک کپی هم به ما دادند. گفتیم خب این امضا می خواهد. دیدیم همان بحث است که همه صندوق ها بازشماری شود.

من گفتم بازشماری همه صندوق ها معنی ندارد؛ باید یک طرح منطقی باشد که بتوانیم جمعش کنیم و زود انجامش بدهیم؛ برای چه بیخودی چنین مسئله ای را نگه داریم؟ او گفت ما که نمی توانیم الان این جوری فکر بکنیم. گفتم شما چه کسی را قبول دارید؟ بگویید تا یک نشستی با آنها داشته باشیم. قرار شد که آقای مبلّغ و آقای آیت اللهّی که در وزارت کشور و ثبت احوال بودند هم بیایند و با حضور اینها درصدی از آراء را تعیین کنیم برای بازشماری، ولی طوری که اطمینان برای آنها حاصل بشود که همه آراء کنترل شده. قرار شد جلسه این کار را فردا صبحش بگذاریم در همان دفتر خیابان فلسطین. آقای ابوترابی هم فردا صبح ساعت هفت قرار داشتند در شورای نگهبان برای شرکت در جلسه اصلی که حرف ها و طرح ما را به تائید در صحن شورا برسانند؛ یعنی امضای آنجا را بگیرند. گفتم پس من با تأخیر می آیم تا آقای ابوترابی برسد. ما که رسیدیم به دفتر، چون آنها طبق قرار قبلی آمده بودند، آقای مبلّغ رفته بود، ولی آقای موسوی لاری هنوز بود، آقای آیت اللّهی بود و آقای محتشمی پور هم بودند؛ آقای ابوترابی هم آمد. بحث که کردیم، دیدیم باز هم حرفشان عوض شده. در حالی که ما کپی کاغذها را از دیشب گرفته بودیم؛ دیدیم زیرش چیزی اضافه

بحث که کردیم، دیدیم باز هم حرفشان عوض شده. در حالی که ما کپی کاغذها را از دیشب گرفته بودیم؛ دیدیم زیرش چیزی اضافه کرده و نوشتند که مراجع تقلید ناظر بگذارند و ... گفتیم که ما درباره اینها با هم صحبت نکردیم؛ ما بر آن اساس حرکت می کردیم که نوشتیم. دیدیم اصلاً مثل دیروز نیستند. فضایشان عوض شده و تندند.

منبع فارس

کلید واژه :

اختلاف موسوی با هاشمی و خاتمی

،

طرح بازشماری آراء

اخبار مرتبط
ثبت نظرات
captcha